Demo image Demo image Demo image Demo image Demo image

سکوت

تاریکترین ساعت شب- ساعت قبل از طلوع آفتاب است و کاش میشد آن لحظه آمدنش را از بالای سهند می دیدم। قرص و محکم واستوار درکنارم ایستاده ومن آسوده।برکت از سر و رویش میبارد ।مسافری از دیار معبدمهربمن پیوسته।آخر اردیبهشت است روی یالهای جنوبی آن برف نشسته। بومیان گیاهان دارویی و خوراکی از آن می چینند سکوت شب را شورشور آقسو و واق واق سگان اوباهای اطراف میشکند واینجا بهشت است سهند را درکش نکنی هیچ نمی فهمی। صبح مهتاب را بدرقه وهمتایش را خوش آمد می گویم. وباز می نگرم اجازه می دهد که از یالها و آلاله هایش به یادگار چندتایی عکس بگیرم. بعد راهی میشوم به دیار* دوست قدیمی ام. دیدن هادی روحم را تازه کرد .بچه بسیار دوستداشتنی است و بواسطه او با خانوده اش هم آشنا شده ام. به تاسیسات رفاهی که با زحمت بسیار درست شده اند می نگرم آلاچیق های بتنی به زور پا برجا بود. روی سکوهایش بجز پهن چیزهای دیگر نیز یافت می شد .ساختمان سرویس های بهداشتی اش ازدور جلوه زیبایی داشت که مرا بسوی خود کشاند در داخل آن ظاهرا" مغولها دوباره حمله کرده بودند .کاسه های ایرانی و فرنگی انگار با پتک تخریب شده بودند روشویی هایش خالی از شیرآلات و برگشته از جنگ جهانی دوم بود.چه کسانی این تخریب ها را انجام داده بودند ؟ آهی می کشم و سربالایی تند آبگرم را طی میکنم و از توی آیینه می نگرم که هادی دست تکان می دهد و بسوی آبگرم منیشجه راهی میشوم.

ایستی سو:آذربایجان شرقی-چاراویماق